درست شدم شبیه اون آدمهایی که هیچوقت ازشون خوشم نمیومده!
شدم شبیه اونهایی که تا دستشون به یه چیزی نرسیده هی دورش میچرخن و اسم اون چیز ورد زبونشونه ولی به عبارتی تا دستشون به اون چیز میرسه اصلا انگار نه انگار که اینا همون ادمهای قبلی هستن و ۱۸۰ درجه تغیر مسیر میدن!!!
ژاره گمونم این روزای زندگی ام همش همینطوری میگذره چه راجع به احساساتم و چه راجع به سرنوشت این وبلاگ که مثل یه مادر بیرحمی شده که بچه اش رو در عین داشتن پدر و مادر مثل یتیم ها رها کرده....
چه میشود کرد...

به همین زودی و دیری یک ماه از زمانی که بالاخره ما مال هم شدیم گذشت...
توی این مدت من امتحانامو دادم.. رفتیم مسافرت و .... خیلی خووب بود.. جالبه که بنظر میاد بیشتر از یک ماه گذشته ولی به نظر من که خیلی زوود یک ماه شد.... منم راستشو بخوای دلم میخواست که بتونیم اونقدر همو دوست داشته باشیم که هر ماه سر همون تاریخ مشخص عشقمونو با یه بغل مهربونی به هم یادداوری کنیم و از اینکه این تصمیمو گرفتیم به خود ببالیم...
خدایا ممنونم که ما رو به سر انجام و در واقع شروعی مشترک رسوندی... شکرت خدای خووب و مهربونم..
ولی خوبه... و همراه با آرامشه...
باورت میشه الان دیگه واسه همیشه مال هم شدیم؟ همسری . یار هم شدیم؟... دوستت دارم به شدت...
۵ شنبه بعد از ۵ سال روز موعوده و چه روز عجیبی به نظر میاد....


کلا از ماجرا جویی خوشم میاد!!
من تاريكي مبهم و مه آلود را دوست دارم.خيال وهم گرفته را.من اين فضا را دوست دارم.اين ديوارهاي كرم رنگ و رو رفته را.و آن دود سفيد از عود برخواسته را.حتي آن شمعهاي كوچك پر نور را و آن نارنجي پاشيده توي اتاق را. ديد زدنت را از پس تاریك و روشن سياه و نارنجي.وقتي دستهايم را دور صورتت هلال ميكنم .دوست دارم وقتي افق ديدم ميشود چشمهاي تو.و تو در جوابم لبخند ميزني.من اين لبخند را دوست دارم.اين نگاه عميق را.اين نديده اي كه از چشمت ميجهد؛شيطنت وار و ميريزد به جانم را دوست دارم.
راه رفتنت را دوست دارم.آهسته و باوقار. من سوختن از گرماي تنت را دوست دارم.دست كشيدن روي گودي سينه ات را.رج زدن سرانگشتانت را دوست دارم گم شدن توي عطر موهايت را دوست دارم.من شنيدنت را دوست دارم.آويختنم به سرشانه هايت را.نوشيدن زمزمه هايت را.لب بر لب گذاشتن هايت را.بوسه هاي عميق و طولاني ات را دوست دارم.فشار دستهايت را.تنگي آغوشت را دوست دارم.من اين فقط تو،فقط تو گفتن ها را خيلي دوست دارم. من از اين فقط ها خيلي خوشم مي آيد.من مال تو بودن را به انتخاب دوست دارم.با تو سر كردن را.كنارت غنودن را.بيدار شدن را و خوابيدن را ....تو ، نمی دونی ، که صداتو ، گریه هاتو جا گذاشتی.......تو ، نمی دونی ، که هواتو ، نفساتو جا گذاشتی.....عطرت میونه اتاقم ، عکست تو آینه مونده...... بوسه ات روي سرشانه ي عريانم جا مانده.نميداني چقدر سنگيني ميكند.زخم ميزند.بيتابي ميكند .سكوت و من و تو و لبهايم روي موهايت.سكوت و من و تو و در آغوش فشردنهايت.من دوست دارم يكي بخواند ....تو ، تو رو دوست دارم و گریه ، شب ها بیدارمو گریه.......تا شدم عاشق چشمات ، گریه شد کار ما گریه.... دوست دارم سرم توي سينه ات گم باشد .تو...تو ، نمی دونی ، که صداتو ، گریه هاتو جا گذاشتی....تو ، نمی دونی ، که هواتو ، نفساتو جا گذاشتی....سرت را سخت به سرشانه ام مي فشارم.فكر ميكنم توي ذهنت چه چيزي دارد وول ميخورد؟براي كه دلتنگي؟اين فكر كردنها را دوست دارم.دوست دارم به اينها فكر كنم و تو غرق خودت باشي و نداني من حتي فكر كردم به روزي كه نباشم.كه نباشي ...اما هنوزم تو هستی ، انگار همین جا نشستی.....انگار که هستی هنوزم ، نگذشته حتی یه روزم.....تو ، تو رو دوست دارم و گریه ، شبا بیدارمو گریه....تا شدم عاشق چشمات ، گریه شد کار ما گریه....دوست دارم اينكه آن لحظه با همه ي كم حافظه گي ات چاره اي جز به ياد آوردن من نخواهي داشت.دوست دارم شانه اي باشد تا سرم را رويش بگذارم و فضا مبهم و مه آلود باشد و نارنجي و تاريك عطرت میونه اتاقم ، عکست تو آینه مونده......
میدونم اگه هم بیایی هول هولکیه و وقتی واسه خوندم نوشته ها نمیذاری...
اینارو اینجا نمینویسم که تو بخونی... مینویسم واسه دل خودم.. واسه لحظه هام و امیدوارم که هیچوقت نخونیشون...
انگاری سر چند راهی وایستادم و نمیتونم انتخاب کنم مسیرمو... در صورتی که تا چند وقت پیش مطمئن بودم که میخوام چیکار کنم و برنامه ی زندگی ام چیه... این اتفاقات... این ناراحتی ها و این شرایط پا در هوایی که من توش گرفتارم منو به اینجا کشونده... پرم از افکار ضد و نقیض.. راجع به خودم.. راجع به تو و راجع به آینده ای که هنوز نمیدونم چجه شکلیه... این دست ئست کردنا.. این این پا و اون پا کردنا... این بیتوجهی ها....نمیدونم معنیشون چیه؟؟ واسه همین هم فکرم مشغوله.. واسه همین هم فکرم هر چی دلش بخواد فکر میکنه... فکر میکنه که تو هم مرددی.. که تو هم هنوز بعد از ۵ سال نمیدونی میخوای دقیقا چیکار کنی... میگم پیش خودم که نکنه من اونو توی این وضعیت انداخته باشم.. میگم نکنه که اطرافیانش دارن بجای خودش تصمیم میگیرن و اون هنوز آماده نیست... شاید واقعا در خودت نمیبینی که مسئولیت خانواده ای رو بپذیری... شاید میترسی که نتونی از پسشون بر بیایی.... شاید هنوز برات زود باشه.. یا شایدم اونقدر دیر که نمیتونی قبولش کنی....
بذار یه اعترافی بکنم.. این روزها منم مثل تو ام.....
نمیدونم راهم چیه.. نمیدونم چی میخوام... نمیدونم این حساسیت ها از کجا میان و میرن.. اینو بدون که من هنوز هم ترو نشناختمت... چون بندرت پرده ی دلتو برام کنار زدی.. چون خیلی کم منو از مشکلاتت آگاه کردی و خیلی خیلی کم برام درد و دل کردی... در صورتی که من برعکست بودم و هستم... نمیگم من خوب و تو بد.. ولی واقعا نتونستم بشناسمت... از ناراحتی هات فقط بد خلقی هاتو دیدم... از دلتنگی هات فقط بهونه هاتو دیدم و از شادی هاتم... یه چیزایی.... گر چه واقعا مدت زیادیه که شاد نبودیم...
....................................................
امیدوارم اینجارو نخونی... واسه دل تنگ و خسته و نا جوونم نوشتم...
شوق جوونی رو فراموش کردم و قلبم دیگه نمیزنه....
دیروز-شب(همون غروب۶-۷) توی اون هوای ابری و تیره... توی همون اتاق نیمه تاریک و گرم... توی آغوش ترو... با تمام وجود حس کردنتو... با هیچی عوض نمیکنم.... حتی اگه آخر شب به کار روزم با تردید نگاه کرده باشم... میدونم دوستت دارم از ته قلب... عشقتو میخوام واسه همیشه... واسه خود خودم...
الان این منم که دارم اینها رو مینویسم و از ته قلبم دوستت دارم... گر چه یه چیزهای به ظاهر کوچولویی هست که ته دلم دارن سعی میکنن که این دوست داشتن و این عشق قدیمی رو خدشه دار کنن...
شاید هم بعلت شرایط فیزیکی* و روحی حساسم توی این روزهاست که دارم بیشتر از قبل مته به خشخاش میزنم...
دیشب کلی با بغض خوابیدم... یه نگاه به اس ام اس هایی که برات فرستادم بکن... و همینطور به اون اس ام اس هایی که خودت هول هولکی و بدون تمرکز برام زدی... این من بودم که دیشب همونموقع که هر دومون سر کار بودیم مثل یه بچه ی کوچیک و دلتنگ برات بی تابی میکردم... ولی دل تنگ و روح تشنه به وجودتو در من ندیدی که منو دیشب تنها گذاشتی؟ واسه جومونگ؟!!! نمیدونم چرا براورده کردن کوچیکترین نیاز های عاطفی یک زن که براش اینقدر مهم و تاثیر گذاره واسه مردا اینقدر سخته که دریغش میکنن... مگه نمیدونستی که من جز عشق چیزی نداشتم که بهت بدم؟...
این روزا خیلی حساس و نازک دل و دل تنگم....
یه احساس امنیت... یه حس گرم و خوب و لظیف و وسوسه کننده.. چیزی بود که مدتهاست فراموشش کرده بودیم ولی این چند بار اخیری که بعد مدتها در آغوشت بودم.. یاداوری گذشته بود برام... اصلا نفهمیده بودم که چند وقت قبل چطوری آغوش هامون از ته قلبامون نبودن وای وقتی همین دیروز پر شد از آغوش هایی که از ته قلبامون به روی هم گشوده شده بود فهمیدم چقدر از هم دور شده بودیم...
میدونی خیلی غصه میخورم واسه همین حالاهایی که بعضی وقت ها با یه حرف یا یه حرکت این تحساس قشنگمونو خدشه دارش میکنمیم.. مثل همین دیروز غروب... توی ماشین... شاید من داشتم بهانه گیری میکردم.. شاید هم دلم میخواست برای بار میلیاردم بهم ثابت کنی که چقدر میخوایی منو!..

بگو آخه جرمم چیه که باید اینطور بسوزم هیچی نگم/ داد نزنم / لبامو رو هم بدوزم...
در به در غزل فروش منم که گیتار میزنم.. با هر نگاه به عکست انگار من خودمو دار می زنم...
نفرین به عشق به عاشقی / نفرین به بخت به سر نوشت....
نفرین به من ......
۳ سال ....

وقتی همه چیز در برابر دیدگانم تاریک میشود،وقتی روشنی امید از دلم رخت بر میبندد،وقتی قلبهایمان از هم هزار سال نوری فاصله میگیرد،وقتی اصرار میکنیم همدیگر را دوست نداشته باشیم،وقتی دلمان میخواهد به هر زبانی با هم صحبت کنیم به جز زبان محبت،وقتی لبخندهایمان را از هم دریغ میکنیم،وقتی از شکستن دل یکدیگر نمیترسیم،وقتی به راحتی نوشیدن لیوانی آب یکدیگر را متهم میکنیم،وقتی از قضاوتهای نادرستمان ابایی نداریم،وقتی قلبمان از نور تهی میشود،وقتی فراموش میکنیم عمر چقدر کوتاه است،وقتی از یاد میبریم هرلحظه ای که میگذرد دیگر برنمیگردد،وقتی تمام دریچه ها را به روی خود میبندیم و به هیچ چیز اجازهء ورود نمیدهیم،وقتی اینطور بی رحم میشویم،وقتی مثل دشمنان قسم خورده با یکدیگر رفتار میکنیم،وقتی...
اینجا دیگه دلخواه تو نیست اینجا دیگه جبر زمونه است.....
باید به تنهایی عادت کنم.....
دارم بهش عادت میکنم....
یعنی میتونم ادامه بدم..
امشب/ توی این هوای سرد / تو اخرین شب از ماهی که خیلی دوستش میداشتم و اون به من جز غم و درد چیزی نداد... امشب تو طولانی ترین شب سال...من تنهاترینم
مهی
**تاسف میتونه جاهای مختلف معناهای مختلفی بده
متاسفی برای من؟؟ که اینقدر نفهم و بی شعوررمو لایق بدترین رفتارها از جانب همه و تو؟
متاسفی از اینکه این رابطه به گه کشیده شد با یه ندونم کاری و بچه بازی ۲طرفه که هیچکدومم کوتاه نیومدیم
یا متاسفی از رفتار خودت که با اینکه میدونی از جانب تو کوتاهی شده همچنان سفت و سخت به غرورت چسبیدی و حتی حاضر نیستی قدمی برداری؟؟؟؟؟
واسه کدوماشون؟
کایند
از دیشب همش دارم بهش فکر میکنم! همش دارم توی ذهنم مرورش میکم! حتی هموم لحظه که این اتفاق افتاد و یه سکوت خیلی بد که تا رسیدن به مقصد همراهمون بود! شب تا ساعت 2 هی از این دنده به اون دنده کردم خودمو! هی اون یک دقیقه رو پیش خودم جلو وعقب کردم و آخرش از سردرد و ناراحتی فقط گریه کردم و اونقدر سرمو تو بالش فرو کردم تا شاید خوابم ببره تا از بیحال شدم/
واقعا نمیفهمم چرا!!! ولی میدونم که اینطوری نمیتونم... 10 ساعت با هم خوش و خرم و خندون بودیم حتی همون موقع هم داشتیم با هم گپ میزدیم و من داشتم با هیجان برات سخنرانی و نطق میکردم و از آمال و آرزوهامون میگفتم! نفهمیدم چرا اونطوری کردی و اینکه اینقدر شوک شدم که نتونستن این قضیه رو هضم کنم ! و جواب "های" رو "هوی" دادم...
با تو ای نیازم / تا آخر خط می مونم
منتظرت موندم /بیشتر از اینم میتونم....
ای کاش تو سینه ی من این آخرین نفس بود....
برای با تو بودن عطر تن تو بس بود...
دیشب اخر وقت که با هم صحبت میکردیم گفتی امشب بله برون.... هست! لازم به گفتنش نبود که چقدر در حسرت این اتفاق برای خودمون هستم؟ بود؟ میدونم که تو هم اگه بیشتر از من نه! ولی کمتر از من هم توی دلت غوغا نبود... این روزا چشم به راه اتفاقات خوبم.. .
اونقدر این فصلو دوست دارم که دلم میخواست تمام اتفاق های خوب زندگی ام توی این ماه و فصل می افتاد ولی با چیزی که دیشب راجع به همون مهمونی گفتی فکر میکنم که به تعویق افتادن این اتفاق خوب برای من و تو قطعیه!!! میخوام گریه کنم.............................................
آقاجون من زندگیمو میخوام من تو رو میخوام زندگی خوب خودمو میخوام/ هر چقدر هم که هر شب بشینیم حساب و کتاب کنیم ببینیم که هر چی میدوییم بازم قسط و اجاره و خرج داریم میدونم اگه این اتفاق برای من و تو بیافته همه چیز به بهترین نحو درست میشه برای من و تو این کارها سخت و طاقت فرساست.. برای من و تو این هزینه ها زیاد و بزرگه ولی بهتره من و تو به این فکر کنیم که برای خدای به اون عظمت اینها هیچه... هیچ و همه ی بهترین های جهان برای من و توست چرا باید خودمون رو از داشتنشون محروم کنیم/ من به خدا و به ثروت و توانمندی اشس ایمان دارم همونطور که به عشقمون و به با هم بودنمون.
دوستت دارم کمی بیش از پیش!
دیگه هم نمیگم بیا اینجا بنویس!!!!!
*من دلم می خواد که ما بشیم از شب سیاه جدا بشیم ...
بدون زیر این گنبد کبود هیشکی مثل من عاشقت نبود....
بیا من و تو هم صدا بشیم یه قصه واسه عاشقا بشیم
عاشقت شدم....
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ممنون از اینکه جمعه روز تولدم ژیشم بودی و تمام سعیت رو کردی که بهمون خوش بگذره مهی ام.. گر چه مطمئنم هیچوقت خاطره تلخ صبح تا ظهرش رو فراموش نمی تونم بکنم....
از چند طرف خوبه و از یک طرف نه چندان خوب!
اینکه اینقدر به هم نزدیک شدیم و با در کنار هم بودن به آرامش میرسیم / عالیه ولی خب همینم باعث حساس شدن و زود رنج تر شدنمون میشه.
روراست بگم خیلی دلم می خواد که بتونیم تعادل برقرار کنیم و میدونم که تو هم با من داری سعی میکنی همین اتفاق ها بیافته که همه چیز عالی و بی نقص باشه....
کاشکی میشد بهت بگم چقدر صداتو دوست دارم
چقدر مثل بچگی هام لالایی هاتو دوست دارم
سادگی هاتو دوست دارم / خستگی هاتو دوست دارم
چادر نماز و زیر لب خدا خداتو دوست دارم
کاشکی رو تاقچه ی دلت آینه و شعمدون میشدم
تو دشت ابری چشات یه قطره بارون میشدم
کاشکی میشد یه دشت گل برات لالایی بخونم
یه اسمون نرگس و یاس تو باغ دستات بنشونم
بخواب که میخوام تو چشات ستاره هامو بشمارم
پیشم بمون که تا ابد دنیا رو با تو دوست دارم
دنیا اگه خوب / اگه بد با تو برام دیدنیه
باغ گلای اطلسی با تو برام چیدنیه...
تصمیم داشتم یه پست پر از امید و عشق برات بنویسم بعد از اون ناراحتی هایی که حالا کم کم داشتن دردشون اروم میشدن
میخواستم اینجا از صفا و صمیمیت و نزدیکی ای که بعد از اون ماجراها بینمون رنگ و جون گرفتن برات بنویسم
از احساسات خوب و پر رنگی که دیگه هیچ شک و تردیدی از با تو موندن و بهت تکیه دادن توی دلم جا نداشت بگم
از اون شیطنت های ممنوعی که منو تو رو بیش از پیش با هم یکی می کرد بنویسم
از آرزوهای قشنگی که با خیال با هم بودن تو قلبای عاشقمون طرح می بست و خیلی چیزای دیگه...
الانم که اینجام میدونم که هیچ چیزی بینمون فاصله نمیتونه بیاندازه و نمی اندازه/ عشق من و تو حالا دیگه بعد از 5 سال تو تار و پودمون هم ریشه دوانده حتی اگه یه روز بخواهیم هم نمیتونیم خاطرات و گذشته و این عشق و مرارت هایی رو که تا به اینجا رسوندنش کشیدیم فراموش کنیم
ولی دلم نمیخواست بعد از اون روزهای تلخ و ناراحتی ای که از مرداد ماه با رفتن مامان کشیدی دوباره تکرار شن اینبار با رفتن مامان جون / مامان بزرگی که من با دیدنش و برخورد باهاش احساسی رو که مدت ها راجع به داشتن مادربزرگ فراموش کرده بودم دوباره تو وجودم شکوفا شد و واقعا دوستش داشتم... با اون صدای کلفت و دل پاک و مهربونش...شب قبلش بهش زنگ زده بودم و حالشو پرسیده بودم ... باورش سخته که حالا زیر خروار ها خاک جلوی چشمم رفت... خودت با دستای خودت گذاشتی اش تو قبر درست مثل مامان... خودت همه کارها رو تنهایی انجام دادی... منم بودم درست مثل دفعه ی قبلی.... با ابن تفاوت که اینبار به قول تو همه شوکه بودن.. هنوز به هفته نرسیده بود درآوردن لباس مشکی هاتون... چشمه ی اشکاتون خشک بود...
خدا داره گل هاشو میچینه... خدا داره باغبونی میکنه.... خدایا از این همه غم و مصیبت ما رو در امان بدار... خدایا قسمت ما چیه تو این زندگی؟
میدونی مهی ام... دارم به حرف پریشبت فکر میکنم... همونی که موقع برگشت از خونه مامان جون و رسوندن من توی ماشین بهم گفتی. گفتی که شاید خدا میخواد که من توی این اتفاق ها کم کم و یواش یواش بیام توی خانواده ی شما... همینطوری که تا حالا اتفاق افتاده/ یعنی خدا میخواست که من اینجوری توی این غم ها و ناراحتی ها عضو جدید خانواده شناخته بشم همینجور که تابحال شده؟
یادته بهت با بغض چی گفتم؟ گفتم چرا؟ یعنی برای من و مامان جون و مامانت در کنار هم جا نبود؟ باید اونها میرفتن که جا واسه اومدن من بعد از 5 سال باز بشه؟ خدایا حکمت این اتفاق ها چیه؟ چطوریه که کل خانواده بعد از سال ها مخالفت بیجا و بدون دلیل قانع کننده درست بعد از رفتن مامان مهی منو با آغوش باز پذیرا بشن در صورتی که مامانش قبل فوت بعد از اینکه یه بار منو تو بستر بیماری از نزدیک دید دست از مخالفت کشیده بود ولی دیگه این دنیا بهمون اجازه نداد تا در زمان حیاتش برم پیشش و بشم دختر چهارمش و 10 روز بعد از دیدنش فوت کرد؟ چرا توی مراسم تدفین و بعد هم از همون اولین مجلس ترحیم خواهر هایی که همه مخالف بودن منو با آغوش باز پذیرفتن و بعد تو مراسم هفتم منو به همه عروسشون معرفی کردن؟ چرا اینجوری؟ چرا این قسمت از رابطه و سرنوشت ما باز هم باید با همه ی دیگران و روال و سنت ها متفاوت باشه؟ فقط برام سواله ولی اطمینان دارم که اینم حکمتی داره که درک ما نمی گنجه...
هنوز از حرف بهنام که پریشب تو رو نسبت به من شوهر خطاب کرد قند تو دلم آب میشه! نمیدونم چرا در این حد لذت بردم از اینکه توی اون جمع من مال تو بودم/از اینکه بعد از اینهمه ماجرا عشق همچنان حکومت خودش رو داره و حکایت منو تو حالا دیگه نیازی به پنهان کردنش بین اعضای خانواده نیست.
اینکه برای اولین بار با روبرو شدن با خانواده و فامیلی که همه بنوعی با دونستن ماجرامون ساز مخالفت میزدن / کم نیاوردم و چه خوب هم با هم اخت شدم و هوادار پیدا کردم!
خوشحالم که با همیم..... هنوز
زندگی با همه ی وسعت خویش / محفل ساکت غم خوردن نیست
حاصلش تن به قضا دادن و افسردن نیست
اضطرابو هوس دیدن و ندیدن نیست
زندگی جنبش جاری شدن است
از زمان آغاز حیات تا بدان جا که خدا می خواهد...
توی حال خوم نیستم
سرم سنگینه و حوصله ی هیچکس و هیچی رو ندارم جز تو رو.. جالبه که حتی حوصله ی خودمم ندارم! فقط تورو میخوام
انگاری که توی این شرایط وخیمی که تو دچارشی خودم بیشتر از همه به آغوش امن و مهربون تو نیازمندم... انگاری تو باید منو بابت غم از دست دادن مامان مهربونت آروم کنی...
گر چه میدونم که تو بی قرارتری برای تکیه دادن تو یه اغوش امن و آشنا و خالی کردن بی صدای اشکایی که از چشمای مهربونت سر می خورن پایین...
دیروز رو بدون جرات میتونم بگم هرگز و هرگز در زندگی ام فراموش نمی کنم.. چهره ی غم آلود و مهربون تو رو .. چرا اینقدر ضعیف بودم که نتونستم وقتی از بین اونهمه آدم اومدی یکراست به سمت من میدونستم ازم محبت و نوازش می خوای ولی نتونستم هیچ عکس العملی نشون بدم.. مهی ام من هرگز توی این چند سال تورو اینطور ندیده بودم و هیچوقت هم خودمو نمی بخشم که اینقدر بی توجه بودم.. عوصش آغوش باز بابک پذیرای تو شد و من همچنان توی بهت نگاهت کردم...
چیزی نمی تونم بگم جز اینکه همیشه از خدا برای تو صبر و آرامش میخوام و تا آخرین لحظه ای که در کنارتم سعی می کنم آرامش به تو هدیه کنم... هر لحظه و هر کجا که به من احتیاج داشتی بدون که من برای تو هستم و اینکه کاش توانایی اینو داشتم که توی تک تک لحظه های این روز های پر غم و رنج کنارت می بودم.
دوستت دارم مهربون ترین مهربونا و همیشه از مادرت سپاسگزار خواهم بود بخاطر به ثمر رسوندن ماه مهربونی چون تو.
تولدت مبارک
پنجمین تولدیه که من باهاتم
نمیدونم چند تا دیگه رو با هم میبینیم
ولی زندگی با همه ی فراز و نشیبش ادامه داره...
امیدوارم همیشه سالم و موفق باشی
و همیشه عاشق...
just becouse of yoU
going on....
